تبليغاتX
golden night

golden night

دیدین بعضی وقتا...توی لحظات خاصی بد جوری قلبتون به تپش میفته؟ می خواد انگار از سینتون بزنه بیرون! رنگ به روتون نمی مونه! همه اینها یعنی در یک لحظه شرایط عادی زندگیتون به هم می خوره! خوب حالا این اتفاقی که اینجوری میتونه شما رو بهم بریزه چی میتونه باشه؟؟ ...دیدن یه صحنه دلخراش؟ برخورد با یه آدم خطرناک؟ گفتن یه دروغ بی شاخ و دم برای شمایی که عادت به دروغ گویی ندارید!!....ولی من وقتی این جوری میشم که یه آدم معمولی و میبینم! البته نه هر ادم معمولی! یکی که خیلی معمولیه ولی.....! نکته تو همین ولی هستش! از توی همه این چیزایی که من گفتم میشه یه کلمه رو کشید بیرون: "عشق" !!!! ....همین امروز....زیاد دور نریم...شاید فقط 3 ثانیه دیدمش...توی همین 3 ثانیه داشتم از شرایط عادی به وضعیت قرمز میرسیدم! یه جورایی مرگ آنی!! دوست داشتن یه واژه ی خیلی مقدسیه!

حالا خودمونیم...یه عشق زمینی میتونه این جوری ما رو از هستی ساقط کنه...حالا در مورد عشق به پروردگار چی میتونیم بگیم؟ واقعا ما به این عشق رسیدیم؟؟ ....شما رو نمیدونم ولی من سعی خودم و میکنم! پاکترین و زیبا ترین عشق...عشق به خداست! این و هیچ وقت یادتون نره!

now i'm a lover man....lonely stay in front of cliff and see a sea!!! sea says: hey ...lover.....see my heart...it's go up and down...sea is lover too ...really lover
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:3  توسط m  | 

شب ....فکر مي کنيد خدا براي چي شب رو آفريده؟ ...اگه از من بپرسيد ميگم خدا شب رو براي آرامش آفريده! خود من وقتي شب ميشه آروم ميشم ! ميتونم در سکوت شب به صداي دلم گوش کنم ! همه حرفاش و بشنوم و در مورد اونها فکر کنم!....ولي يه چيز ديگه هم هست !!! اکثرا شبها بيشتر تو ذهن ادم ميمونند تا روزها...
وقتي که شب از راه ميرسه سفره دلم باز ميشه! دلتنگي هام ميان سراغم...در نور زرد و کم اتاقم به خاطرات شيرينم فکر ميکنم! ....پيش خودمون بمونه بعضي وقتام يه هويي اشکام جاري ميشن! خوب بلاخره هر کسي براي خودش مشکلاتي داره..کم يا زياد...آدم بايد يه جوري با اين مشکلاش کنار بياد ديگه...حالا هر کي يه جوري کنار مياد..منم تو دل شب با مشکلام بازي ميکنم ...يه بازي غمناک..!
يه وقت فکر نکنيد شب فقط مال دلتنگي هاست...نه ..اين جوري نيست...شادي و غم در شب به اوج خودشون ميرسند...از اين به بعد سعي کنيد شباتون و خاطره انگيز تر بکنيد.
حالا مي خوام يه ارزو کنم:
خدايا همه اونايي رو که دوسشون دارم و سالم و سر حال نگه دار...يه وقت نذاري غم و غصه بياد سراغشون!؟
مي دونم که حرفاي دل و زبونم و ميدوني! از اين بابت خيلي خوشحالم.
my dream's still alive's...if my love true them...i became a rainy man and walking middle the rain

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 22:52  توسط m  | 

خوب من هنوز زندم....تصمیم خوبی گرفتم....یعنی یه جورایی با خودم کنار اومدم...من با قدرت ادامه میدم...مثل گذشته...نه فقط به خاطر خودم بلکه به خاطر همه اونایی که دوسشون دارم این کار و می کنم....پیش خودم می دونید چی گفتم؟ گفتم: آخه این نا شکری نیست؟ این خدای مهربون که تو رو تنها نمی گذاره پس دیگه از چی ناراحتی؟...تا ادم به خدایی خدا اعتقاد داشته باشه بزرگترین مشکلها در برابرش کاه جلوه می کنند!! ...تصمیمم و گرفتم....کار نشد نداره....ولی باید آدم صبور باشه! تا اونجایی که بتونم تمام تلاشم و خواهم کرد! میدونم که خدا هم به من کمک می کنه.....

و اما یک مطلب دیگه: زیبا جان تولدت مبارک....best wishes for u!! امیدوارم همیشه سالم و سر حال باشی!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:28  توسط m  | 

می خوام خیلی راحت حرف بزنم..........دوستش دارم ولی داره هر لحظه ازم دور تر میشه!.......خدایا باید حرف دلم و با کی بزنم؟؟؟؟ توی این دنیا باید دلم و به چی خوش کنم؟؟ ای خدای مهربون یعنی میشه دوباره همه چی درست بشه؟؟؟ با دل عاشقم دیگه نمی تونم کنار بیام! خدا جون ازت می خوام اگه قرار نیست به مامانیم برسم زود زود جونم و ازم بگیر....بگذار بیام اونجا پیش تو ! خدایا یعنی من دیگه پیش مامانیم هیچ ارزشی ندارم؟؟؟ دلم خیلی شکسته!!! خدایا می خوام بیام پیش تو.....توی این دنیا که هیچ کسی دیگه برای من ارزشی قائل نیست....حداقل تو اجازه به من بده که بیام پیش تو اونجا آروم بشم!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:54  توسط m  | 

شب عجیبی و سپری کردم(شنبه...۹...اردیبهشت...۱۳۸۵) ! یک شب پر خاطره.روی تختم دراز کشیدم و چشمام و بستم...شروع کردم به گشتن توی کوچه های پر پیچ و خم خاطراتم! به همه جا سر زدم! یه جاهایی مثل اینکه بارون می اومد...ولی نه این اشکای من بودن که صورتم و خیس می کردند! زیر این بارون حسابی قدم زدم...خوبه که ادم یک راه مناسب برای تماس با خاطراتش داشته باشه! به وضوح امشب احساس کردم که توی دلم خیلی غصه هستش! دلم برای خودم سوخت! ...خدایا می دونم که تو همیشه با منی ولی یه مدته خیلی احساس دلتنگی دارم! خوبه که خدا همیشه پیشمه وگرنه .........   موبایل پدرم و ازش گرفتم و به مامانی تلفن زدم! آخه این شنبه نشد که ببینمش ! دلم به شنبه ها خوش بود ولی فکر کنم که اون را هم ازم گرفتن! خیلی کم تونستم باهاش حرف بزنم ولی خوب همون هم غنیمت بود! آخه مهمون اومد برامون ! به ناچار مجبور شدم زود تلفن و قطع کنم! الان هم دوباره می خوام برم سراغ خاطره هام........ 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:29  توسط m  | 

امشب چیز زیادی برای گفتن ندارم .......خیلی خستم .....از همه چیز.....از همه جا.....دوست ندارم از اتاقم بیرون بیام.....می خوام برای یک شب هم که شده از این دنیایی که توش هستم فاصله بگیرم..برم یه جای دیگه...برم با رویا هام و آرزو هام پرواز کنم! توی رویاهام غرق بشم شاید حالم بهتر بشه! خوب منم آدمم دیگه یک وقتایی این جوری می شم!برام دعا کنید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:27  توسط m  | 

امشب حسابی آسمون گریه کرد! مثل اینکه دلش خیلی پر بود.صدای گریشم امشب خیلی بلند و ترسناک بود! ....همیشه از آسمون ابری زیاد خوشم نمی اومد ولی بارون و خیلی دوست دارم! دوست دارم زیر بارون قدم بزنم! البته اگه توی ماشین هم مشغول رانندگی باشم و بارون بیاد(البته شب هم باشه) با music های مورد علاقه ام برای هوای بارونی(آخه یک سری music برای خودم select کردم فقط مخصوص بارون) حسابی ازش لذت می برم!...یک چیز جالب برای من اینه که از مامانی خوبم تو همه آب و هوا های ممکن خاطره دارم مخصوصا توی بارون! بنابراین وقتی صدای بارون و می شنوم ...خوب بیاد مامانیم می افتم (همیشه بیادش هستم تو گوشه ذهنم ولی بعضی چیز ها باعث میشه که فقط بیاد مامانیم بیافتم مثل همین بارون!). وقتی قطره های نرم بارون به سر و صورتم می خوره حس خوبی بهم دست میده...واقعا برام قدم زدن زیر بارون و بیاد مامانیم بودن آرامش بخشه! به همین خاطر از خدا می خوام که این نعمتش و هیچ وقت ازمون نگیره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:8  توسط m  | 

یکی از دوستام همیشه میگفت: اگه فکر می کنی چیزی توی دنیات هست که نمی تونی بهش برسی سعی کن که پیش خودت به آرزوش حتما برسی!..جمله عجیبیه!...حالا من می خوام اینجا کلی آرزو کنم!....آرزو می کنم که دوباره بچه بشم...می دونید چرا؟ چون تمام بچه های دنیا پاک و معصوم اند.دنیای کودکانه قشنگی دارند.دنیایی که توش همه چیز وجود داره غیر از غصه و غم!...می خوام آرزو کنم که همه آدم ها...همیشه سالم باشند!...می دونید چرا؟ چون سلامتی بزرگ ترین نعمتیه که خدا به ما داده...به همین دلیل دوست دارم همه از این نعمت بزرگ بهره مند بشوند!....حالا می خوام یک آرزوی خیلی بزرگ بکنم: آرزو می کنم که برم بین ستاره ها..اون بالا بالا ها...اون دور دورا...بعد از آسمون هفتم قشنگترین ستاره ها را برای مامانی خوبم بچینم! بعدش یواشکی...وقتی مامانی خوابه.آروم آروم بیام پایین و اون ستاره ها را بگذارم بالای سرش شاید بتونم خوشحالش کنم! آخه مامانیم و خیلی دوست دارم!

کاش بر ساحل رودی خاموش   عطر مرموز گیاهی بودم   چو بر آنجا گذرت می افتاد   بسرا پای تو لب می سودم   کاش چون پرتو خورشید بهار   سحر از پنجره می تابیدم   از پس پرده لرزان حریر  رنگ چشمان تو را می دیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:39  توسط m  | 

زمان خیلی زود میگذره ..زودتر از یک چشم به هم زدن...انگار همین دیروز بود که با حسین سر یک میز میگفتیم و می خندیدیم ! و امروز سالگرد بهترین دوست زمان دبیرستانم حسین بود....پارسال عید وقتی با حسین از سفر کیش بر گشتیم..هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته بود که مادر حسین بهم تلفن زد و گفت که حال حسین دوباره بد شده...سراسیمه خودم را به بیمارستان مهراد رساندم...حال و روز حسین را که دیدم انگار یک سطل پر آب سرد روی سرم ریخته باشند...باور کردنش سخت بود که این همان حسینی هست که ۲ روز پیش با هم از کیش بر گشتیم....حال و روز خیلی بدی داشتم....پیشش ماندم تو بیمارستان...۷ روز تمام نتونستم از پیشش دل بکنم و به خانه برم...شب هفتم چیزی که نباید می شد اتفاق افتاد...صحنه ای که هیچ گاه فراموش نمی کنم...لبخندی دلنشین و بعد سکوت.....خودم را پرت کردم توی بغلش و تا پاسی از شب گریستم.....حالا ۱ سال گذشته و من هنوز یاد و خاطره حسین را با خودم حمل میکنم ....امروز در کنار آرامگاهش نشستم و کلی باهاش حرف زدم....از خدا می خواهم که حسین عزیز را (که واقعا چیز بدی ازش ندیدم) مورد رحمت و مغفرت خودش قرار بده و جاش توی بهشت باشه! و چون مطمئنم که خدا ارحم الراحمین هست پس برای حسین هم خوشحالم !

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:29  توسط m  | 

خاطره ها چیز های عجیبی هستند.همیشه تو ذهن آدم می مونند.فراموش کردن خاطرات برای من که ممکن نیست.همیشه خاطره های خوب تو ذهنم جای بیشتری دارند.معمولا سعی می کنم خاطره های بد و زود فراموش کنم.وقتی به یاد خاطره هام میفتم یک بغض عجیبی گلوم را فشار میده! ای کاش می شد بعضی از خاطره ها را دوباره تکرار کرد.به جرات می خوام یک چیزی را بگم : من فقط با خاطراتم زندگی می کنم و می تونم زنده بمونم ! مخصوصا خاطرات این ۶ ماه اخیر ! یک نفر توی این خاطره هام وجود داره که احساس درونیم را نسبت بهش نمی تونم با هیچ کلمه ای بیان کنم !! ......هر شب قبل از خواب یکی از همان خاطرات را بیاد میارم و برای خودم تکرار می کنم ! راستش از قبل از عید تا حالا یک شب هم راحت نخوابیدم ! همش نصفه شب از خواب می پرم ! .......خدایا حاضرم جونم را ازم بگیری فقط ۱ بار دیگه ...فقط بتونم ۱ دونه از خاطرات قبلیم را تکرار کنم...فقط یکی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:52  توسط m  | 

می خوام یه چیزی را اعتراف کنم !! حتما برای همه شما پبش آمده که چیزی توی دلتون باشه در مورد کسی و نتونید جلوی آن فرد آن را ابراز کنید.....اول که این weblog را ساختم یک مزیت خوبش و نمی دونستم و آن اینکه می شه تمام چیزایی که توی دلت هست را اینجا بنویسی و خودت و خالی کنی !! حالا من هم می خوام از این مزیت استفاده کنم ......

 هیچ وقت ذره ای از محبت های مامانی را از یاد نخواهم برد......محبت هایی که فکر نکنم بشه هیچ وقت جبرانشون کرد .....هیچ وقت آرامشی که با او داشتم را فراموش نخواهم کرد......مامانی با افتخار میگم : یاد و خاطرت همیشه پیشم زنده می مونه ...لحظه ای نیست که به یادت نباشم....مامانی خوبم از خدا می خوام که بهترین نعمت هایش را به تو بده ...و بدون که هر وقت دلم برات تنگ میشه زل میزنم به عکست و گریه می کنم ...خجالت نمی کشم ....اینقدر گریه می کنم تا از حال میرم....من با همین علاقه زندگی خواهم کرد و با همین هم از دنیا خواهم رفت ....در این مورد مطمئنم!

با جرات میگم : مامانی من بهترینه ! .. I LOVE YOU UNTILL IN SEASON TO GIVE UP ONE'S LIFE 

I CAN'T NEVER TO FORGET U....KISS...KISS....KISS       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 23:28  توسط m  | 

امروز کاملا یکنواخت بود ! بدون هیچ حادثه یا اتفاق خوب و بد ! طبق معمول بعد از اینکه یک دوش صبحگاهی گرفتم به اتاقم رفتم ! زمان تند تر از اون چیزی که فکر می کردم می گذشت.تا میزم و مرتب کردم ظهر شد و وقت ناهار !! بعد از ناهار دوباره به اتاقم باز گشتم و به فضای اتاق به مدد موسیقی light حال و هوای دیگه ای بخشیدم .....عصر شد....مثل اکثر عصر های جمعه دلم گرفت! همیشه عصر های جمعه برای من و تا اونجایی که می دونم برای مامانی هم دلگیر بوده! یک حس غربت خاص ! مثل آدمی که انتظاری سرد و طولانی را تحمل می کنه! ....از دوران کودکی برای خودم عادتی خاص داشتم...بدون اینکه کسی بهم چیزی گفته باشد عصر های جمعه چند رکعت نماز می خوانم برای تمام کسانی که بهشون علاقه دارم و از خدا سلامتی و سعادت و برای همشون می خواهم !! ....حدود ساعت ۲۰:۰۰ به قصد پیاده روی از خانه خارج شدم و پس از ۱ ساعت قدم زدن و خوردن یک نوشیدنی معمولی به خانه باز گشتم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:22  توسط m  | 

به سمت اتاق پدرم رفتم و ازش خواستم تا mobile خودش را به من بدهد ...بدون اینکه بپرسد برای چه می خواهم با دست اشاره کرد به سمت کیفش ! mobile را برداشتم و تلفن مامانی و گرفتم ....وقتی صدای مامانی و از آن طرف گوشی شنیدم چنان حس pleasing به من دست داد که نگو !! ازش حالش و پرسیدم و سر صحبت و باز کردم ! به طور خلاصه خیلی با هم حرف زدیم !!!! .....چند دفعه تلفن قطع شد و مجبور به تماس مجدد شدم که البته همش از طرف mobile پدر من بود ! از گوشه و کنار صحبت کردیم : از تولد دریا (برادر زاده مامانی)...از uni ...از نظام پیلی !!!(به معنای درست کردن مو )..و از مقش تاریخ اسلام (که در title تحقیق شیرین قبلا اشاره ای به آن شده)....در کل خیلی assurance شدم ! البته مطلع شدم که هنوز pc مامانی درست نشده و خوب این خبر خوشایندی نبود ولی با امید به درست شدن هر چه زودتر pc روحیه ای مضاعف گرفتم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:37  توسط m  | 

امروز اینقدر دلم تنگ بود برای مامانیم که وقتی زیبا را توی uni دیدم ازش حالشو پرسیدم و در جواب شنیدم : خیلی خوبه !! یه چند لحظه بی منظور به زیبا نگاه کردم که دیدم گفت : چیه اگه بگم خوب نیست خوشحال میشی ؟...به خدا وقتی این و گفت حالم بد شد ! آخه من همیشه از خدا سلامتی و خوب بودنش و خواستم ! در هر حال رفتم توی خودم (هنوزم گرفته است دلم) نا خود آگاه به یاد تمام خاطراتم افتادم .نفهمیدم چه جوری ولی وقتی به خودم اومدم دیدم بالای میدان صنعت (ورودی شهرک) نشستم همان جایی که ......چشمای پر از اشکم و حالتم کنجکاوی خیلی ها را بر انگیخته بود ! ولی من بی توجه به همه این ها به سمت فاز ۲ حرکت کردم ! اینجا هم کنار این میدان خاطره بود برام! شروع به راه رفتن کردم و مسیر پل مدیریت و در پیش گرفتم ! تمام لحظات پیش چشمم بود انگار همین الان داشت تکرار می شد ! به پل که رسیدم یاد اون لحظه ای افتادم که مامانیم از پل برام دست تکون داد....خدایا حسرت خوردن خیلی چیز بدی هست ! همون جا ایستادم مثل یک مجسمه ....دیگه از چشمام اشک نمی اومد مثل اینکه اشک چشمام خشک شده بود ! به سمت خانه حرکت کردم .سر درد شدیدی داشتم و فقط یک سوال از خودم می پرسیدم : من خیلی آدم مزخرفی هستم ؟ تو همه این مدت مامانی از دستم زجر می کشیده؟ و جوابی نداشتم که به خودم بدهم! به خانه هم که رسیدم رفتم توی اتاقم ! صدای مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو به گل روی تو ..محمد اصفهانی دوباره اشکام و جاری کرد ! حسرت حسرت و حسرت !! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 19:33  توسط m  | 

چیزی ندارم جز اینکه تولدت و بهت تبریک بگم کمال جان ! ....خوشبختانه کادوی تولدتم بدستت رسیده و توی عکس داره چشمک می زنه ! کارولین کارش و خیلی خوب انجام داده کمال !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:11  توسط m  | 

دیشب خواب خیلی بدی دیدم .اینقدر بد که هنوزم وقتی یادم میفته واقعا وحشت می کنم ! توی خواب دیدم که برای زیبا اتفاق خیلی بدی افتاده! دقیقا مثل یک draam بود ! توی جو واقعا سنگین و پیچیده خواب مثل آدمی بودم که توانایی انجام هیچ کاری و نداره ! مامانی من هم اونجا بود. ظاهری آشفته داشت .از فاصله ای نزدیک صداش کردم ولی هیچ جوابی نداد .به سمتش حرکت کردم ولی با هر قدمی که به جلو بر می داشتم انگار بیشتر ازش دور می شدم ! به پشت سرم نگاه کردم .باز همان جو سنگین و صداهای مبهم ! تنها چیزی که درست متوجه می شدم این بود که برای زیبا اتفاق خیلی بدی افتاده! وقتی از خواب پریدم دوست داشتم به زیبا تلفن کنم ولی ساعت اون موقع ۵ صبح بود! سرم به کلی درد می کرد برای بهتر شدن اوضاع به یک دوش آب گرم احتیاج داشتم !........توی uni حول و حوش ظهر زیبا را از دور دیدم ! خوب خیالم خیلی راحت شد .در طول روز همش زیبا می اومد جلوی چشمم و خوب تصمیم گرفته بودم با زدن یک تلفن خودم رو از این نگرانی خلاص کنم که البته بعد از اینکه توی uni از دور دیدمش دیگه تلفن بهش نزدم! در مجموع خواب خیلی وحشتناکی بود ...مامانی خوبم و زیبا امید وارم همیشه سالم و سر حال باشید و هیچ وقت اتفاق بدی براتون نیفته حتی توی خواب !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط m  | 

امروز حس nostalgia من همش بهم نهیب می زد ! خوب آخه می دونید دلم برای مامانیم خیلی تنگ شده بود ! نمی دونستم که توی uni می بینمش یا نه ...کلاس calculate وقتی تموم شد به سمت انجمن حرکت کردم ! کوروش اونجا بود .یه چند دقیقه ای با هم گپ زدیم و من همان جا موندم ! صحبت از طراحی یک سایت بود و کوروش از من کمک خواست ! حدود ۱ ساعت در این مورد صحبت کردیم و به نتایج خوبی هم رسیدیم ولی همه این ها از حس nostalgia من اندکی کم نکرد ! از شیشه کوچک انجمن نگاهی گذرا به بیرون انداختم و....مامانی خوبم و دیدم ...همش ۱۵ ثانیه هم طول نکشید که از مرز دید من خارج شد ولی در هر صورت مهم این بود که دیدمش !! روی صندلی نشستم و حدود ۱۵ دقیقه بعد به سمت خانه حرکت کردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 18:3  توسط m  | 

بدون شرح !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:46  توسط m  | 

از اونجایی که مامانی من یه تحقیق یا به قول خودش یه مقش ! برای درس تاریخ اسلام داشت و در بین صحبتهاش به من این و گفته بود تصمیم گرفتم که کمکش کنم ! حدود ساعت ۱۱ شب بود که رسیدم خونه اول چند لحظه فکر کردم تا موبایل زیبا یادم بیاد و بهش زنگ زدم ! مقادیری پشت تلفن سرخ و سفید شد فهمیدم که شرایط مناسبی برای صحبت نداره سریع حرفم و زدم و بعد از عذر خواهی تلفن و قطع کردم ! قرار شد که مامانی من برای دادن موضوع تحقیق به من زنگ بزنه! خلاصه هر جوری که بود موضوع تحقیق و ازش گرفتم و متوجه شدم که عصر همان روز برای تحقیق به یک کافی نت مراجعه کرده ولی گناهی فلاپی شامل فایل های تحقیق و گم کرده! خلاصه مشغول شدم ولی از انجایی که من اگه کنار دریا برم خشک میشه font فارسی pc  از کار افتاد! به ناچار از دوست خوبم کمال که الان در شهر زیبای torento مشغول درس خواندن هست کمک گرفتم ! خیلی سریع چند link برای من فرستاد که در اخر به ۲ link اکتفا کردم و ان ها را save کردم تا صبح زود از روی ان ها بنویسم .... صبح بلند شدم و شروع به نوشتن کردم حدود ۷ صفحه شد. فقط مونده بود جلد و بقیه مخلفات که به مامانی تلفن زدم تا نام TA مربوطه را ازش بپرسم که کاشف به عمل اومد که دیشب floppy مربوطه پیدا شده و مامانی گناهی من تا ساعت ۴ صبح مشغول نوشتن بودن! و جالب اینکه طی تماسی که با زیبا داشتند به این نتیجه رسیدند که فوقش اگه من هم انجام داده بودم از من تحقیق بی زبان را گرفته و به روی مبارک نیارند!! در هر حال تحقیق به یاد ماندنی بود..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 20:32  توسط m  |